پاسی از شب گذشته بود مرد کنار سنگ قبر همسرش خوابیده
بود .فقط صدای باد بود که سکوت شب را می شکست ، چقدر
زود دیر می شود ، نه صدایی براش مانده بود و نه اشکی برای
ریختن . حس کرد تنهایی را ، چشمانش را بست... چند دقیقه
هست که زمین خیس شده و باران روی سنگ قبر مرد و همسرش
را تمیز کرده بود ،هنوز امیدی هست...
پ.ن: فراموشم کردی؟
همه یک جا جمع شده بودند وشعار میدادند،
روی شاخه ی درختی پرنده ای داشت
آزادانه... رها... میخواند...
پ.ن: و باز آرزو می کنم
باغبان مرد ولی باز درختان جوانه
زدند...
پ.ن: شکستم ... هر روز. هر لحظه...
مرد به خودش قول داد هر هفته سر قبر همسرش
برود ولی حالا چند سالی هست که از آن قول دادن
میگذرد و دیگر فراموش کرده که کجا خاکش کرده اند…
پ.ن: دستم را بگیر
شیطان تمام سیب ها رو خورد و خدا ادم و حوا
را از بهشت بیرون کرد، هنوز میان دندان های
شیطان سیب بود...
***
آدم و حوا برای خدا سیب هدیه فرستادند ،
خدا به سیب آلرژی داشت... خدا آنها را از
بهشت بیرون انداخت...
پ.ن: گاه شیطان می شوم
وقتی پدرش مرد، پسرک 4 سال بیشتر نداشت.
مادرش به اوگفته بود که پدرش به اسمان ها رفته
است. از آن روز پسرک همیشه به اسمان نگاه میکرد
و منتظر بود که پدرش برگردد... سال های سال گذشت
او دیگر یک خلبان بود ولی هنور درآسمان ها به دنبال
پدرش می گشت...
پ.ن: باید گناهانم را اعتراف کنم.