تبليغاتX
آسمان من

آسمان من

روی لبه ی پشت بام ایستاده بود .به پایین

نگاه کرد .حس عجیبی داشت از بلندی می ترسید

از لبه ی پشت بام عقب عقب دور شد. صورتش خیس عرق

شده بود. نفس عمیقی کشید .وصیت نامه ی خود را از جیبش در آورد

و تا جایی که می توانست ریز ریزش کرد...

+نوشته شده در هشتم تیر 1387ساعت17:7توسط ساعت پنج عصر | |

در مترو با هم آشنا شدیم هم مقصد بودیم.

مدام پشت سر هم بلند بلند می خندید

آرام آرام من هم شروع به خندیدن کردم

نمی دونستم به چی وبرای چه می خندم

حس خوبی پیدا کرده بودم برای چند لحظه

از مشکلاتم دور شدم.

از آن روز به بعد برای همیشه خندیدم

بچه هایم مرا به آسایشگاه بردند

او هم آنجا بود .هنوز می خندید.

از آن روز به بعد هر دو بدون هیچ دلیلی با

هم خندیدیم...

+نوشته شده در یکم تیر 1387ساعت19:2توسط ساعت پنج عصر | |

 

وقتی روی کاغذ های بانکیت خط خطی کردم ابروهاتو تو هم کشیدی و زدی تو گوشم وبهم گفتی بچه این چه کاری بود که کردی.اون روز خیلی گریه کردم وقتی خودکار سبزم را گم کردم این بار ابرو هاتو تو هم نکشیدی ولی محکم زدی تو گوشم بهم گفتی هنوز بچه ای باز من گریه کردم. وقتی دست کردم تو جیبت پول بردارم تا برم شکلات بخرم محکم زدی زدی تو گوشم گفتی نوجوان شدی ولی این بار وقتی گریه کردم که تو از اتاقم بیرون رفته بودی .وقتی از درس فیزیک تجدید شدم محکم زدی تو گوشم گفتی داری بزرگ می شوی این بار گریه نکردم فقط اشک تو چشمام جمع شد .وقتی کنکور قبول نشدم زدی تو گوشم گفتی دارم عاقل میشم. باز اشک در چشمام جمع شد .وقتی عاشق شدم زدی تو گوشم بهم گفتی مرد شدی این بار نه گریه کردم نه اشک در چشمام جمع شد.بار آخر که گریه کردم تو لباس سفید تنت کردی ورفتی.دیگر کسی نیست در گوش من بزند ولی حالا من در گوش پسرم می زنم. حتما آقاجون هم در گوش تو زده بود...

+نوشته شده در بیست و پنجم خرداد 1387ساعت18:54توسط ساعت پنج عصر | |

راز آسمان شب

 

 

 

ماه کامل بود. فقط زن وبچه ای که در بغل

او بود در کوچه بودند.زن به دم در خونه  ای

 که می رسید می ایستاد و خونه را به دقت

 نگاه می کرد و دوباره به راه خود ادامه می داد .

غصه در چشمانش موج می زد . به آسمان نگاه

 کرد حس کرد آسمان نگاهش می کند،از خودش

 متنفر شده بود . فقط چند خونه ی دیگر باقی مانده

 است. دم در خونه ای ایستاد به خونه نگاه کرد .با خودش

 گفت اگر پول داشتم این کار را نمی کردم.گونه هایش

خیس شده بود.صورتش را نزدیک بچه  برد وبوسش

 کرد. بچه هم گونه هایش خیس شده بود . او را روی

 زمین گذاشت .و با قدم های سست به

راه خود ادامه داد.وسط راه ایستاد. صورتش را

برگردوند .بچه دیده می شد. دوباره به

آسمان نگاه کرد از آسمان ستاره می بارید. به

 خودش گفت :نکند کسی پیدایش نکند .

نکند افراد این خونه باهاش بد رفتاری

 کنند.نکند،نکند،نکند.تصمیم خودش را گرفت

 برگشت بچه را بلند کرد ورفت در راه به آسمان

 نگاه کرد،و حس کرد آسمان بهش لبخند زده.زن

 دیگر از خودش متنفر نبود. آسمان این

 راز را به ستاره ای درخشان تبدیل کرد.

+نوشته شده در نوزدهم خرداد 1387ساعت18:57توسط ساعت پنج عصر | |

     نیمکت چوبی                           

 

 

هر بعد از ظهرروی نیمکت چوبی پارک روبه روی پنجره ی اتاقم می نشست. عصایش را در دست می گرفت و غروب را نگاه می کرد.پدرم می گفت:قبلا در شهرداری کار می کرده و این نیمکت را خودش اینجا گذاشته است.

امروز ابر سیاه بر آسمان بود، می خواست باران ببارد. هنوز پیر مرد آنجا بود.باران شروع به باریدن کرد . دیگر به سختی پیر مرد از پشت شیشه دیده می شد پنجره را باز کردم بوی باران تمام اتاق را پر کرد صدای باران هر لحظه بیشتر می شد ولی پیر مرد  هنوزروی نیمکت نشسته بود. از پالتو اش آب می چکید. امروز بیشتر از همیشه روی نیمکت نشسته بود.نگاهی به آسمان کرد وبلند شد . دستی روی نیمکت کشید، عصایش را روی آن گذاشت و از نیمکت دور شد. مردم با عجله از کنارش می گذشتند ولی او خیلی آروم حرکت می کرد.

چند روزی است که ازپیر مرد خبر ندارم. امروزجای نیمکت چوبی یک نیمکت زرشکی رنگ آهنی گذاشته اند . روز بعد شنیم که همون روز آخر به علت ایست قلب مرده است .حس عجیبی دارم از هر چه نیمکت آهنی است بدم  می آید.

+نوشته شده در سیزدهم خرداد 1387ساعت18:23توسط ساعت پنج عصر | |

 

تفاهم

 

 

 

با هم بودیم .اما نه در پیش هم  او در یک طرف مترو نشسته بود و من در طرف دیگر. روزنامه می خواند و اصلا به من توجه ای نداشت من هم به لباس هایی که در مغازه ی لباس فروشی دیده بودم فکر می کردم .هر دو به آنچه که فکر می کردیم خوشحال بودیم .شا ید این جوری بهتر باشد دور از هم و در خیال دیگر. گاهی به هم نگاهی می انداختیم و لبخندی اجباری بر لبمان نقش می انداخت. چه قدر از هم نفرت داشتیم . مترو ایستاد، هر دو  پیاده شدیم و هر یک از سویی رفتیم . او به آنچه در روزنا مه بود فکر می کرد و من به آنچه در لباس فروشی دیدم فکر می کردم.

+نوشته شده در چهارم خرداد 1387ساعت17:45توسط ساعت پنج عصر | |

کسی در خانه نبود به سراغ یخچال رفت

وبطری آب را برداشت چند قلپ آب خورد

نگاهی به بطری کرد و یک دفعه آب را روی

سرش خالی کرد.

تند تند نفس می کشید.

بعد بلند بلند به دیوانگی اش خندید...

+نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت17:44توسط ساعت پنج عصر | |

مردم وسط خیابون جمع شده بودن .مردم را کنار زدم ببینم که چی

شده.مثل اینکه یکی مرده بود . رویش یک ملافه ی سفید انداخته بودند. باد

شروع به وزیدن کرد وملافه را با خود برد . یواش یواش عقب می رفتم باورم

نمی شد. انگار دنیا بر روی سرم خراب شده بود.خودم هستم که مرده ام.

. برگشتم وتا جایی که توانستم از اونجا

دور شدم

+نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت20:31توسط ساعت پنج عصر | |

حسش می کردم.انگار خواب نبود. مثل همیشه وقتی می خندید صورتش

قرمز می شد. ای کاش همیشه خواب بودم. به همدیگر نگاه می کردیم

فهمیده بودیم مال هم خواهیم بود.

با صدای زنگ تلفن بیدار شدم. کنار خودم را نگاه کردم او کنارم نبود.من

دوباره خوابیدم.

+نوشته شده در پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت17:33توسط ساعت پنج عصر | |

نفهمیدم چه موقع به دنیا اومدم.چه موقع به مدرسه رفتم. چه موقع دانشگاه

قبول شدم. چه موقع عاشق شدم. چه موقع ازدواج کردم. چه موقع بچه دار

شدم.  چه موقع پدر بزرگ شدم.  ولی یه چیز را فهمیدم چه موقع مردم.

 

 

+نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت18:24توسط ساعت پنج عصر | |

شروع دیگر برای من که به پایان یک آغاز رسیده ام . امروز  تولدی دیگر از چندین تولد دیگرم هست .امروز روز من است . روزی برای جدایی از کالبد کهنه و ورود به کالبد جدید است. من این شادی را تنها با کسانی قسمت می کنم که فکر می کنند به پایان رسیده اند

+نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1387ساعت19:40توسط ساعت پنج عصر | |

باران شدیدی می بارید . من تنها در ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوسی بودم که بیاید و مرا به یک مقصد بی انتها برساند .  شدت باران هر لحظه بیشتر می شد .  به ساعتم نگاه کردم . وقت زیادی نمانده بود وخبری هم از اتوبوس نبود.  حس می کردم آسمان نگاهم می کند . نگاهی به گذشته ام کردم .  اتوبوسی با خاطراتم به سمتم می آمد . آسمان به من لبخند زده بود . حس خوبی داشتم. اتوبوس آمد سوار شدم . دوباره به ساعت نگاه کردم دیدم وقتم تمام شده بود . . .

 

+نوشته شده در چهارم اردیبهشت 1387ساعت18:15توسط ساعت پنج عصر | |

بعضی موقع ها دوست دارم که فریاد بزنم 

حالا هم یکی از اون موقع ها هست

+نوشته شده در سوم اردیبهشت 1387ساعت18:55توسط ساعت پنج عصر | |

نمی توانم گفت

که چرا این دل اندک اندک

زار می شود

نیاز کوچکی دارد

که هر گز نمی خواهد

یا نمی داند

یا به یاد نمی آورد

 

 

+نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1387ساعت17:11توسط ساعت پنج عصر | |

خواب دیدم بر دستانی حرکت میکردم .کسی فریادم را نمی شنید . ترس

تمام وجودم را فرا گرفته بود. مرا داخل خاک گذاشتن وبه رویم خاک ریختن

آرام آرام همه جا تاریک شد.

صبح که از خواب بیدار شدم همه جا تاریک بود.

+نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387ساعت13:12توسط ساعت پنج عصر | |

پله ها را حس می کنم. چشم بند را از روی چشمانم بازمی کنند.

آفتاب دقیقا در چشمانم می تابد . چشمانم را می بندم  بوی بهار نارنج همه جا را پر کرده است. کلاغ ها مدام غار غار میکنند . عصابم دارد خورد می شود . چشمانم را باز می کنم . برای اولین بارهست که از بلندی می ترسم . دمپایی ها را از پایم در می آوردند، و دستم را می بندند .کسی طناب را دور گردنم می اندازد  ومحکم می کشد.

نفس عمیقی میکشم. زیر پایم خالی میشود و من شروع به تاب خوردن می کنم. چند دقیقه ای هست همه جا سفید شده است وفقط بوی بهار نارنج می آید

+نوشته شده در بیست و دوم فروردین 1387ساعت21:44توسط ساعت پنج عصر | |

سکوت کرده ام.

حرف تازه ای  برای گفتن نیست .

بعضی موقع ها سکوت از هرچه فریاد شنیدنی تر است.

 سکوتم اعترافی هست به درد های نهان و آرزوهای نگفته ام

+نوشته شده در بیستم فروردین 1387ساعت19:38توسط ساعت پنج عصر | |

این همه راه ، این همه علامت های مختلف به کجا خواهیم رسید. چرا  اینقدر پافشاری می کنیم که یک روز دیگر در این راه بمانیم .چرا آخر راه پیدا نیست؟ چرا با این همه علامت ها از بی راهه می رویم ؟ چرا خیلی ها این راه را تنها طی می کنند؟

و هزاران "چرا"ی دیگرکه پاسخی برای آنها نیافته ام.

 

+نوشته شده در سیزدهم فروردین 1387ساعت22:59توسط ساعت پنج عصر | |

هر روز زندگی ام سخت تر وسخت تر می شود

 

و دعاهای شبانه من بیشتر از همیشه

 

این چه حکمتی هست که در سختی، زندگی ام ادامه می یابد

 

+نوشته شده در دوازدهم فروردین 1387ساعت21:21توسط ساعت پنج عصر | |

بعضی کار ها واقعا خیلی عجیب هستند. مثل

تا وقتی مریض نشی کسی برایت گل نمی یاره

تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه

تا میان خیابان فریاد زدی همه بر می گردن نگاهت می کنند

تا نروی سفر کسی نمی یاد بدرقت کند

تا نمردی هم کسی نمی بخشتد

تا بچه باشی کسی به حرفت گوش نمی ده

به نظر شما عجیب نیست که تا کاری نکرده باشی مردم بهت اهمیتی نمی دهن؟

به نظر من خیلی عجیب است که آدم ها باید کاری بکنند که کسان دیگر بهشون اهمیت بدهن.چی می شود قبل اینکه کسی از میان ما برود ما او را حلال کنیم .چی می شود که گل خریدن مناسبتی نداشته باشد.چی می شود که به بچه ها هم اهمییت بدهیم،و کلی از این چی می شود ها دیگر.به همین دلیل من یک گل بدون مناسبت تقدیم به شما می کنم

+نوشته شده در یازدهم فروردین 1387ساعت22:51توسط ساعت پنج عصر | |

آسمان من از آسمان به زمین افتاد وبه همین دلیل تغییر تحولی درونش اتفاق افتاده.

ساعت 5 عصر خسته شده از بس حرف های دروغین که خود زیاد بر آنها اعتقادی نداشته نوشته است واز این پس نوشتن ساعت 5 عصر تغییر خواهد کرد

+نوشته شده در دهم فروردین 1387ساعت9:40توسط ساعت پنج عصر | |

دلم یه دوست واقعی می خواهد .شما هر چی دلتون خواست بر داشت کنید

+نوشته شده در یکم فروردین 1387ساعت5:45توسط ساعت پنج عصر | |

من می روم اما...

کاش در پی ام

کسی بود که جا پایم را

دانه دانه از راه بردارد!

مبادا نشانی از گم شده بماند...

+نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1386ساعت13:0توسط ساعت پنج عصر | |

قصه ی یکی بود یکی نبود

بچه که بودم مادر بزرگم هر قصه ای

که می خواست برایم بگوید اول

می گفت یکی بود یکی نبود نمی دونم

 چرا اول هر قصه این را همیشه می گفت؟

آخرش هم می گفت کلاغه به خونش

نمی رسید. دلم برای این کلاغه

همیشه می سوخت که هیچ وقت به

 خونش نمی رسید.حالا مدت هاست که

 مادر بزرگم برای من دیگرقصه ی یکی بود

 یکی نبود را در گوشم نمی گوید.آن شب

 که مادر بزرگ از پیش من رفته بود .من از

مامانم که داشت گریه می کرد پرسیدم

مادر بزرگ دیگر برای من قصه نمی گوید .

او به آسمان نگاه کرد و دوباره شروع به

گریه کردن کرد . از اون موقع تا حالا من

 از دست مادر بزرگم نا راحت هستم

 چون برای ستاره ها قصه می گوید

 ولی برای من قصه ی یکی بود یکی

نبود را نمی گوید .حالا که بزرگتر شدم

 یه چیز را خوب فهمیدم چرا کلاغه به

خونش نمی رسید برای اینکه کلاغه

 اصلا خونه ای نداشت منم از ان روز

 به بعد آشیانه ای برای کلاغه ساختم

 که کلاغه آخرش به خونش برسد و من

 از آن بپرسم که قصه ی یکی بود یکی

 نبود چیست؟

آیا شما می دونید که قصه ی یکی

 بود یکی نبود چی هست؟

+نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1386ساعت12:43توسط ساعت پنج عصر | |

آفتاب را دوست دارم

به خاطر پیرهنت روی طناب رخت

باران را دوست دارم

اگر که می بارد بر چتر آبی تو

و تو چون نماز خوانده ای

من خدا پرست شده ام.

 

+نوشته شده در بیست و چهارم اسفند 1386ساعت21:5توسط ساعت پنج عصر | |

نزدیک عید که می شد مردم به جنبش

 عجیبی می افتند دیروزداشتم خیابان ها

را با تنهایی ام گز می کردیم متحیر ماندیم

از مردمی که نسبتا می خریدند ونسبتا

 می فروختند و عرق هایی که بر پیشانی هایشان

 نقش بسته بود .روز هایی عجیبی است همه اخلاقشان عوض می شود چه خوب چه بد!

 شایدم ما هم اخلاقمون عوض شده باشد!؟

فکر کنم همه منتظر چیز خاصی هستیم که

 آن بیاید وزندگی یمان را دگر گون کند چه می

 شود یک شب بخوابی و صبح که بیدار بشی بگویند همه چیز تموم شد به خدا

آه اگر بشود دیگر مردم این در تلاش های

بیهوده را انجام نمی دهند .شاید من تنبل هستم که چنین فکری می کنم

+نوشته شده در بیست و سوم اسفند 1386ساعت18:0توسط ساعت پنج عصر | |

 

من ندیدم که کسی همچو خزان
در پی بدرقه تابستان
سوگوارانه ترین منظره را
گسترد بر رخ خاک
و ندیدم چو زمستان که یکی
جامه بر تن بدرد
رنگش از رخ بپرد
اشک ریزد به تمنای بهار

+نوشته شده در بیست و دوم اسفند 1386ساعت14:48توسط ساعت پنج عصر | |

جمله های دیدنی ...

همه حرفها شنيدني نيستند ...

بعضي از حرفها را بايد ديد ...

بعضي از حرفها رو بايد لمس كرد ...

بايد توي دست گرفت و فشرد ...

بايد در آغوشش گرفت و از گرماي آن غرق رويا شد ...

بايد به خاطر سپرد و فراموش نكرد ...

+نوشته شده در بیست و یکم اسفند 1386ساعت21:19توسط ساعت پنج عصر | |

گاه احساس می کنم که مرده ام یه مرده متحرک

گاه احساس می کنم چقدر من کوچکم

گاه احساس می کنم اشک هایم بزرگتر از منن

گاه احساس می کنم درختان حرف تازه ای برای گفتن ندارن

گاه احساس می کنم چقدر تنها یم

گاه احساس می کنم کوله بارم را بردارم

دست تنهایی خودم را بگیرم و بروم

+نوشته شده در بیستم اسفند 1386ساعت21:15توسط ساعت پنج عصر | |

مترسک ...

مانند مترسکی ، تکیه زده بر تیرکی چوبی ...

شانه هایم استراحتگاه پرندگان ...

کلاغها ...

سیاهِ سیاه ...

لباسِ مُندَرِسَم ، مأمَنِ حَشَرات ...

ریز و درشت ...

در جنب و جوش ...

بازی زندگی را به نظاره می نشینم ...

+نوشته شده در بیستم اسفند 1386ساعت15:45توسط ساعت پنج عصر | |