تبليغاتX
ساعت پنج عصر

پاسی از شب گذشته بود مرد کنار سنگ قبر همسرش خوابیده

بود .فقط صدای باد بود که سکوت شب را می شکست ، چقدر

زود دیر می شود ، نه صدایی براش مانده بود و نه اشکی برای

ریختن . حس کرد تنهایی را ، چشمانش را بست... چند دقیقه

هست که زمین خیس شده و باران روی سنگ قبر مرد و همسرش

را تمیز کرده بود ،هنوز امیدی هست...

پ.ن: فراموشم کردی؟

+ نوشته شده در پنجم آبان 1388ساعت 21:57 توسط پنج عصر

همه یک جا جمع شده بودند وشعار میدادند،

 روی شاخه ی درختی پرنده ای داشت

 آزادانه... رها... میخواند...

پ.ن: و باز آرزو می کنم

+ نوشته شده در هفدهم مهر 1388ساعت 17:49 توسط پنج عصر

باغبان مرد ولی باز درختان جوانه

زدند...

  پ.ن: شکستم ... هر روز. هر لحظه...

+ نوشته شده در یکم مهر 1388ساعت 17:0 توسط پنج عصر

 مرد به خودش قول داد هر هفته سر قبر همسرش

 برود ولی حالا چند سالی هست که از آن قول دادن

میگذرد و دیگر فراموش کرده که کجا خاکش کرده اند…

پ.ن: دستم را بگیر

+ نوشته شده در چهاردهم شهریور 1388ساعت 18:30 توسط پنج عصر

شیطان تمام سیب ها رو خورد و خدا ادم و حوا

را از بهشت بیرون کرد، هنوز میان دندان های

 شیطان سیب بود...

***

آدم و حوا برای خدا سیب هدیه فرستادند ،

 خدا به سیب آلرژی داشت... خدا آنها را از

 بهشت بیرون انداخت...

پ.ن: گاه شیطان می شوم

+ نوشته شده در دوم شهریور 1388ساعت 10:31 توسط پنج عصر

وقتی پدرش مرد، پسرک 4 سال بیشتر نداشت.

مادرش به اوگفته بود که پدرش به اسمان ها رفته

است. از آن روز پسرک همیشه به اسمان نگاه میکرد

و منتظر بود که پدرش برگردد... سال های سال گذشت

او دیگر یک خلبان بود ولی هنور درآسمان ها به دنبال

 پدرش می گشت...

پ.ن: باید گناهانم را اعتراف کنم.

+ نوشته شده در هجدهم مرداد 1388ساعت 18:25 توسط پنج عصر